در برابر آينه
معرفي فيلم سولاريس
کارگردان: آندري تارکوفسکي
نويسنده: بر اساس رماني از استانيسلاو لم به همين نام
محصول: 1972 روسيه
زمان: 165 دقيقه
خلاصه ي پيرنگ: در ايستگاهي فضايي در مدار سياره اي دور افتاده به نام «سولاريس»، که سر تا سر آن را اقيانوسي از مواد آلي پوشانده، وقايع غريبي اتفاق افتاده است. از زمان تاسيس ايستگاه فضايي بر فراز سولاريس سال ها مي گذرد و تحقيقات بسياري درباره ي ماهيت اقيانوس سولاريس انجام گرفته است. در اين باره صدها کتاب و مقاله نوشته شده است، اما سولاريس هنوز همچون رازي سر به مهر به نظر مي رسد. برخي معتقدند سولاريس موجوديتي يک پارچه، زنده و حتي هوشمند است و در پي برقراري ارتباط با آن برمي آيند، اما هيچ مدرک محکمي براي اثبات اين نظر وجود ندارد.
تقريباً تمام تلاش هاي بشر براي ارتباط با اقيانوس سولاريس منجر به شکست بوده است. اما وقايع غريب ايستگاه فضايي از آنجا آغاز مي شود که در يکي از آزمايش ها محققان سطح سولاريس را با امواج پرتو ايکس بمباران مي کنند. مدت کوتاهي پس از انجام شدن اين آزمون، غريبه هايي در ايستگاه پديدار مي شوند، غريبه هايي که به واقع غريبه نيستند و هرکدام از خويشان و آشنايان و اعضاي گروه تحقيقاتي اند و حضورشان در آن ايستگاه به کل ناممکن است. اعضاي گروه، اين غريبه هاي آشنا را «مهمان» مي نامند. ماهيت وجودي اين مهمانان در هاله اي از ابهام است، مشخص نيست چگونه داخل ايستگاه مي آيند، زنده اند يا روبوت هايي مصنوعي اند؟ آيا به واقع هوشياري آگاهي دارند يا صرفاً بازتابي از خاطراتي دوردست و مرده اند؟
سينماي تارکوفسکي
فيلم هاي استالکر (که در ايران به نام «منطقه» پخش شده است)، سولاريس، ايثار و آينه تماماً به کنکاش در روحيات انسان ها و روابط انساني پرداخته اند. عنصر معنويت در اين چند اثر مطرح و قابل تامل است. در استالکر پس زمينه ي داستان علمي-تخيلي است. شهاب سنگي در منطقه اي سقوط کرده و ظاهراً به علت سقوط شهاب سنگ آن منطقه اين خاصيت را پيدا کرده است که مي تواند هر آرزويي را برآورده کند. ورود به منطقه براي همه ممنوع شده است، اما بسياري در جست و جوي آن برمي آيند و به کمک نوعي بلد راه (که به زبان روسي استالکر ناميده مي شود) به آن راه مي جويند. سفر استالکر و همراهانش خود نوعي اديسه معنوي است. در طول سفر در منطقه ي ممنوع مکالمات ميان استالکر و همراهانش درباره ي مسائلي چون آرزوهاي انسان ها و مفاهيم خير و شر و امثال آن هاست.
از مشخصات بارز فيلم هاي تارکوفسکي مي توان به سکانس هاي طولاني و بي کلام او اشاره کرد، اين سکانس ها دست کم ميان طرفداران فيلم هاي پُرهيجان و شتاب زده ي علمي-تخيلي چندان طرفداري ندارند. غالب فيلم هاي تارکوفسکي زماني طولاني تر از زمان متداول فيلم هاي هاليوودي دارند و بخش زيادي از اين زمان را سکانس هاي طولاني و بي تحرک تشکيل مي دهند. در فيلم توستالژيا در سکانسي بسيار طولاني شخصيت اصلي فيلم در استخري خالي با شمعي روشن به دست جلو و عقب مي رود و تلاش مي کند شمع را روشن نگاه دارد. هر بار که شمع خاموش مي شود، شخص تلاشش را از نو شروع مي کند. به گفته ي راجر ابرت، منتقد سينما، هنگام پخش اين سکانس بسياري از تماشاچيان حاضر در سينما کلافه شده بودند و اين را مي شد از عکس العمل هاي آن ها درک کرد.
سولاريس را به سبب اقتباسش از داستان «سولاريس» نوشته ي استانيسلاو لم فيلمي علمي-تخيلي مي دانند اما قطعاً عده ي کمي از طرفداران آثاري مانند جنگ هاي ستاره اي و ترميناتور اين فيلم را دوست خواهند داشت و تا آخر پاي آن خواهند نشست.
سولاريس هم مانند ديگر آثار تارکوفسکي به مفاهيمي چون عشق، خاطرات، مسئوليت پذيري، و عنصر زمان در زندگي انسان ها مي پردازد. با اين حال، چنان که درباره ي بسياري ديگر از اثار علمي-تخيلي اين موضوع صادق است، پرداختن به اين مفاهيم در بستري جز رمان/فيلمي علمي-تخيلي ميسّر نمي شد.
اين اقيانوس مرموز سولاريس است که خاطرات مُرده و رنگ باخته ي شخصيت ها را به زندگي باز مي گرداند و رو در روي آن ها قرار مي دهد. در چه شرايط ديگري مي شد اين چنين هوشمندانه انسان را با تجسم واقعي خاطراتش روبه رو کرد؟
مفاهيم فيلم
او درباره ي اثر تارکوفسکي به خودش چنين گفته بود: «... شما جنايت و مکافات را ساختي نه سولاريس را».
داستان سولاريس لم، دو تم اصلي را دنبال مي کند: 1- کنکاشي در روح و روان انسان و خاطراتش؛ و 2- مسئله ي وجود حيات هوشمند جايي در اين کائنات عظيم و چگونگي ارتباط با آن. در اثر تارکوفسکي تم دوم بسيار کم رنگ شده و در واقع بخش عظيم فيلم به مسائلي حول و حوش درونيات انسان و خاطراتش پرداخته است. با اين حال نقش سولاريس را در پيش بُرد ماجراها نمي توان ناديده انگاشت.
سکانس آغازين فيلم، کريس کلوين روان شناس را نشان مي دهد که کنار جويباري نشسته است و به جلبک هاي داخل آب نگاه مي کند و بعد مدتي طولاني خيره باران را نگاه مي کند. حس حاکم بر اين سکانس، حس تنهايي و دلتنگي است. بعدها هنگامي که کريس به سولاريس مي رود اين انزوا و تنهايي بسيار پُر رنگ تر مي شود. اما از همان ابتداي فيلم و پيش از مطرح شدن ماجراي سولاريس بيننده گوشه اي از حال و هواي فيلم را درک مي کند.
کلوين همسر خود، هاري، را در اتاقش مي بيند. همسري که به سبب بي توجهي هاي کلوين خودکشي کرده بود. شايد اين هم از طنز تلخ ماجرا باشد که همسر روان شناس دست به خودکشي زده است، گويي نويسنده قصد داشته است ناتواني انسان در درک هم نوعش و برقراري ارتباطي مناسب را هر چه بزرگ تر بنماياند. آن وقت اين انسان، که از درک هم نوع خود عاجز است، چطور مي تواند با هوشمندي به کل بيگانه ارتباط برقرار کند؟
مفهوم «ارتباط» يکي از مسائلي است که در فيلم و رُمان به آن پرداخته شده است. آنچه آشکارا مي بينيم، ناتواني انسان در برقراري ارتباط با موجودي هوشمند است. اما مهم تر و زيرکانه تر از آن مفهوم ارتباط در روابط انساني است. ما رابطه ي اعضاي ايستگاه با يکديگر را مشاهده مي کنيم که عملاً «وجود نداشتن ارتباط» است و رابطه ي اعضا با مهمان هايي که سولاريس براي شان مي فرستد. اين يکي رابطه ي آدمي با اعماق روح و روان خويش است.
آيا انسان به راستي مايل است با چهره ي بي نقاب حقيقت رو به رو مي شود؟ تارکوفسکي خود در اين باره مي گويد: «... سولاريس درباره ي انسان هايي است که در کائنات خويش را گم کرده و مجبور شده اند در نردبان آگاهي يک پله بالاتر روند، چه خوش شان بيايد و چه خوش شان نياد. پويش ابدي انسان به دنبال آگاهي برايش ناآرامي به بار آورده، چرا که حقيقت با خود سختي و اندوه و نااميدي به همراه دارد و حقيقت غايي درک ناشدني است».
اين طور به نظر مي رسد که تمام اعضاي ايستگاه فضايي رازهايي را در اعماق ذهن خود پنهان کرده اند و سولاريس بي رحمانه به سوي اين رازهاي نهفته دست دراز کرده و آن ها را واقعي ساخته است. شايد بتوان گفت به راستي تمام «»انسان
ها رازهايي تلخ و سياه در اعماق ذهن شان زنده به گور کرده اند، رازهايي که تاب رودرويي با آن ها را ندارند.
در اين فيلم، تارکوفسکي بر اهميت خاطرات تکيه مي کند. سولاريس تلخ ترين خاطره ي کريس را برايش زنده کرده است؛ از آن دست خاطراتي که اشخاص گمان مي کنند با فراموش کردن شان زندگي بهتر خواهد شد.
کريس در ابتدا حيران است، سپس مي خواهد از شرّ آن تجسم خاطره اش رها شود، و در نهايت به صلح با آن مي رسد و آن را به مانند فرصتي دوباره براي بودن با همسرش تلقي مي کند. در نهايت کريس ماهيت وهم آلود همسرش را فراموش مي کند و او را همچون همسر از دست رفته اش دوست مي دارد. شايد بتوان گفت به نوعي صلح و آشتي با خويشتن و خاطراتش و حتي با سولاريس مي رسد.
آنچه به سر اعضاي ايستگاه فضايي سولاريس آمده، در پاسخ به ميل آن ها براي دانستن بوده است. آن ها به دنبال اکتشاف فضا و پرده برداري از رازهاي کائنات بوده اند که به سولاريس رسيده اند و سولاريس با چنگ انداختن به ناخودآگاه شان آن ها را با فلسفي ترين و عميق ترين سوالات بشري رودررو ساخته است.
کريس در نهايت تصميم مي گيرد به زمين بازگردد. سکانس پاياني فيلم، مانند سکانس آغازين آن، کريس را در کلبه ي پدرش نشان مي دهد و باراني که بي امان مي بارد. کريس به زمين بازگشته و نزد پدرش است. اما اين زاويه ي ديد اوست. زماني که دوربين از خانه فاصله مي گيرد و بالاتر مي رود چيزي بر بيننده آشکار مي شود که از ديد کريس نهان است. براي کريس مرز ميان واقعيت و وهم شکسته شده است. او خود در انتهاي فيلم مي گويد: «تنها چيزي که برايم باقي مانده اين است که انتظار معجزه اي ديگر را بکشم.» از ديد او تجسم يافتن خاطره ي همسرش معجزه بوده و او حاضر است تا آخر عمر در عزلت سولاريس به انتظار بازگشت خاطره ي همسرش منتظر بنشيند.
تارکوفسکي در اين فيلم سوالات بسياري را مطرح مي کند، اصولاً تارکوفسکي نه در اين فيلم و نه در ديگر آثارش چندان تمايلي به پاسخ گويي به سوال ها ندارد. براي بيننده ي فيلم هاي تارکوفسکي فيلم به مثابه تجربه اي عملي است که بيننده بايد آن را خودش زندگي و درک کند.
سولاريس اگرچه فيلمي علمي-تخيلي است و خواه ناخواه بستر فيلمي علمي-تخيلي را دارد، ولي از المان هاي متداول اين ژانر در آن خبري نيست. به جاي جنگ هاي فضايي و بيگانه هاي شگفت انگيز فقط ايستگاه فضايي ساکتي وجود دارد و بيگانه اي به شگفتي يک اقيانوس زنده. بيگانه اي که شايد چيزي جز ناخودآگاه خود انسان نباشد.
نوعي خاص از مفهوم «نخستين تماس»
در جايي از فيلم پاسخي علمي براي وجود مهمان ها ارايه مي شود. پروفسور سارتوريس کشف مي کند که مهمان ها، به جاي اتم، از نوترينوها ساخته شده اند و ميدان انرژي سولاريس آن ها را پايدار نگاه مي دارد. اما اين توضيح علمي براي تارکوفسکي اهميت ندارد. مهم نيست واقعيت از «چه» ساخته شده، مهم نحوه ي «ارتباط» ما با واقعيت است.
بنابراين اگرچه ميان انسان ها و سولاريس نبردي پُرسر و صدا در نگرفته و خبري از انفجارهاي رنگارنگ نيست اما مي توان گفت، اين «نخستين تماس» بشر با يک بيگانه به شکست و حتي رخ دادن فاجعه منجر شده است. هدف سولاريس خير است يا شر؟ آيا اصولاً هدفي در کار هست؟ آيا مفهوم خير و شر براي هوشمندي (اگر هوشمند باشد) به کل غريبه همان معنايي را دارد که براي ما؟ آيا اصولاً مي توان ميان دو موجودي که تا اين حد غريبه «ارتباط» برقرار کرد؟
بيگانه هاي داستان شکست هم، اگرچه فقط يک نظر آن ها را مي بينيم، مانند اقيانوس سولاريس براي بشر به کل درک ناشدني اند. در شکست هم تلاش براي برقراري «تماس» به «شکست» مطلق منجر مي شود.
1- کودکي ايوان، آندري روبلف، سولاريس، اينه، استالکر، نوستالژيا، ايثار.
2- Stalker که در تلفظ انگليسي آن حرف L تلفظ نمي شود. به معناي جست و جو گر و کاوش گر و گاهي شکارچي است.
منبع:نجوم شماره205